استاد "عبدالعلي مزاري" رهبر شهيد حزب وحدت اسلامي افغانستان؛ در قريهء نانوايي ولسوالي چهارکنت ولايت بلخ، به دنيا آمد؛ در سال 1326، در خانوادهء مذهبي و متدين، که همچون ساير مردم مؤمن آن ديار، با زراعت و مالداري، امرار معاش مي کرد و در دامنه هاي کوهسار صعب و سرد، با مشقت و زحمت زندگي به سر مي برد.
مزاري، دومين فرزند حاجي خداداد از چهره هاي ممتاز و متنفذ منطقه بود؛ برادر کوچکترش(حاج سلطانعلي) در جهاد
با رژيم کمونست خلق و پرچم، به شهادت رسيد و برادر بزرگتر همراه با پدرش، در سال 1361 به جرم وابستگي به مزاري مجاهد، توسط دشمنان آزادي و سرافرازي مردم، بيرحمانه تيرباران گشت و هردو باهم، با بدن پاره پاره از نطع خون، به خدا پيوستند.
مزاري، در خانواده يي اينچنين مبارز و ممتاز از جهاد و شهادت، بعنوان ميراثدار ايستادگي در راه خدا و استواري برپاي خدمت به خلق، باليد و برخاست. دوران کودکي و تحصيلات ابتدايي اش را در محله و منطقهء پدري اش، گذراند و در سايهء تربيت و حمايت پدري متين و مؤمن، به جواني رسيد؛ شرايط زندگي اجتماعي و سياسي زمانه و روزگارش را عميق و دقيق به مطالعه گرفت؛ موقعيت تاريخي و ملي مردمي را که خود به آن تعلق داشت، دريافت؛ و با گذشته هاي تلخ و تاريکي که از سر شان گذشته و از ساطور تصفيه و تهديد بيرون آمده، آشنا شد.
درين سالها بود که وي بارها با علامهء شهيد سيد اسماعيل بلخي، در خانهء خود شخصاً ملاقات کرد و از شعلهء نفس هاي آن پيرمنير و روشن ضمير، شررها گرفت؛ از آتش انديشه هاي آن سيد الشهداي شعر مبارزه و مقاومت معاصر، شمع جان و روان افروخت و پروانه وار در مجمر غيرت و غرور سوخت.
دورهء خدمت عسکري را درسال 1348 از قومانداني امنيه شبرغان، آغاز کرد؛ بعد در قطعه پاراشوت کابل شامل بست شد. بعد به دليل اينکه روح سرکش و ستم ستيزش سرکوب گردد، در خوست بدترين نقطهء آن روز از حيث زيست و زندگي، تبعيد گشت. در خوست نيز از او و برخوردهاي سربه هوايش، سير آمدند و در گرديز منتقل کردند. بدينسان طي دو سال همچون توپ فوتبال، ازين نقطه به آن نقطه رد و بدل شد؛ تاوقت خدمتش به سر رسيد و در 1350 از گرديز، ترخيص خود را گرفت.
با برگشت به بلخ؛ راه تحصيل و تعليم را در مدرسهء شيخ سلطان مزارشريف از سر گرفت تا در سال 1351 به مقصد ايران عازم قم شد و به تحصيل علوم ديني پرداخت و به همکاري دوستانش در داخل کشور، "کتابخانهء جواديهء بلخ" را تاسيس کرد.
پس از اتمام دورهء سطح، در سال 1355، رهسپار سوريه شد تا از آن طريق ويزاي عزيمت به عربستان را بگيرد و به حج ابراهيمي بشتابد. در سوريه مقامات سفارت عربستان، از صدور ويزا برايش خود داري کردند و او از سوريه رهسپار عراق شد و ضمن زيارت عتبات عاليات، با شخصيت هاي مختلف ديني- مذهبي و رجال سياسي- انقلابي عراق، ديد و بازديد به عمل آورد و به تبادل انديشه و تفاهم مبارزه براي احياي تفکر ديني و گسترش نهضت هاي اسلامي در جهان، پرداخت.
پس از مدتي اقامت در عراق و آگاهي از شرايط سياسي اجتماعي آن روز اين کشور، بار ديگر به ايران برگشت؛ اما در مرز از سوي رژيم شاهنشاهي ايران، دستگير و به زندان "اوين" در تهران منتقل شد و چهارماه تحت شکنجهء وحشيانهء ساواک قرار گرفت؛ ساواک ايران، وي را بعنوان شخصيت ديني- سياسي، با آتش سگرت، شمع آجين کردند تا ارادهء آهنينش را درهم بشکنند! طوري که آثار سوختگي هاي ناشي از قوغ سگرت، تا آخر عمر بر بدنش به يادگار ماند.
وقتي از صلابت و استواري روحي و رواني اين روحاني مبارز و شناخته شدهء افغان، خسته و شکسته شدند، با وحشت و نفرت وي را تحت الحفظ از ايران اخراج کرده و از مرز اسلام قلعه به هرات فرستادند. شهر باستاني هرات، براي مدتي اقامتگاه مزاري بود و در اين فرصت، وي با تعدادي از شخصيت هاي علمي و اجتماعي آن روز، ملاقات کرد و از درد جامعه و رنج مردم، سخن گفت و به ارائهء طرح و نظر براي بيرونرفت کشور از وضعيت عقبمانده و استبدادزدهء موجود، پرداخت.
اواخر سال 1355؛ هرات را به مقصد کابل ترک گفت و با اقامت کوتاه مدت در پايتخت کشور و زيارت مرقد شريف علامه سيد اسماعيل بلخي و تجديد خاطرات مبارزات و ملاقات آن شهيد عزيز، ضمن آشنايي بيشتر با فضاي سياسي اجتماعي حاکم بر افغانستان از نزديک، به سراغ شخصيت هاي ممتاز و مبارز آن روز رفته با آنها ملاقات کرد و خاطرات سالهاي سخت عسکري در قطعهء پاراشوت کابل را نيز، نزديک از نظر گذراند و دريافت "عبدالعلي" که در دوران عسکري به کابل آمده و در هيئت و قيافهء يک عسکر ساده و سر به کف، در قشله هاي عسکري زندگي مي کرد، با "مزاري" که اينک بعد از يک دوره سير و سفر علمي و سياسي، برگشته و براي نجات وطن و مردمش، جرقه هاي روشني از تئوري و عمل در ذهنش مي طپد و مي درخشد، بسيار تفاوت دارد.
اقامت طولاني مدت در کابل نبض سياست و حاکميت کشور، براي روحاني مبارزي مثل مزاري، به شدت خطير و نفسگير بود؛ شاه افغانستان با شاه ايران، رابطهء تنگاتنگ داشت و حفظ منافع سياسي و سلطنتي شان در پيوند مشترک، مبادلهء اطلاعات و معلومات لازم ميان دو کشور را ايجاد و ايجاب مي کرد. مزاري شخصيتي که از سوريه تا عراق تا ايران را طي کرده و چهارماه خاطره و خطر شکنجهء ساواک را در پشت و پهلوي خود در افغانستان به يادگار آورده، طبيعتاً از ذره بين تعقيب اطلاعات ايران و امنيت افغانستان در کابل، ايمن نمي ماند و وجودش براي دولت، خالي از خطر و ضرر نبود.
مزاري، با برداشت روشن از شرايط و درک مؤتمن از موقعيت شکنندهء خود در تيررس تعقيب و تهديد دو سلطنت، همانگونه که در هرات بسيار کوتاه اقامت کرد و بسيار مختصر و محتاط با افراد و اشخاصي، در تماس شد و پيش از آنکه شهرت و شناختي از وي بر سر زبانها بيفتد، اين شهر را ترک گفت؛ در کابل نيز مخفي تر و نامرئي تر حرکت کرد و در سايه روشن هايي از بيم و اميد، سراغ انديشه ها و افرادي رفت که شناخت و شهرتي از درد و درک شان، دريافته و به دست آورده بود؛ اما پيش از آنکه سر و سري از وي به دستگاه سلطنت و امنيت کشوربرسد و همچون علامهء شهيد سيد اسماعيل بلخي روانهء زندان شود، کابل را به قصد ولايت بلخ ترک گفت.
پس از ورود به بلخ و استقرار در مزارشريف، اوايل سال 1356 به تاسيس مدارس ديني و سازماندهي طلاب و دانشجويان، پرداخت و با ايجاد مرکزيت و محوريت مطمئن براي مردم محروم آن سرزمين، ده ها دانشجوي دين را در مکتب مبارز خود، تربيت کرد. پس از کودتاي هفت ثور 1357 که زمينهء فعاليت هاي فکري و فرهنگي برايش تنگ شد، موقتاً کشور را ترک گفت و به نجف رفت. پس از مدتي به سوريه و از آنجا به پاکستان و از طريق پشاور، وارد افغانستان شد؛ در گرماگرم دستگيري علماي دين و رجال سياست و اجتماع کشور، در کابل بعد از تماسهاي مختصر و مفيدي با هسته هاي مبارزاتي و حلقات سري شهري از جمله شهيد واحدي، شهيدرضايي و شهيد انجنيراميني (سازماندهندگان و شهيدان قيام 24 سرطان 1358 چنداول)، پيش از آنکه افشا شود، بار ديگر به پاکستان و ايران هجرت کرد.
پس از مدت کوتاه اقامت در ايران، بار ديگر در اوايل سال 1358 از طريق هرات، وارد افغانستان شد و مسير هرات تا باميان و بلخ راطي چند هفته، اکثراً پياده طي کرد و در تابستان 1358، هماهنگ با خيزش عمومي و شروع نبردهاي چريکي ملت مسلمان افغانستان در نقاط مختلف کشور، وي از چهارکنت بعنوان اولين عالم ديني، پرچم جهاد بست و پيش از هر منطقهء ديگر، ولسوالي چهارکنت ولايت بلخ را از کنترول نيروهاي کمونستي خارج ساخت و جبههء مقتدر و فعالي از جهاد و شهادت را در اين نقطه از کشور عليه انحراف و الحاد، فعال کرد. نيروهاي دولتي با نُه هزار نيرو، بر اين جبهه حمله کردند و مزاري درين نبرد ايمان و آهن، چندهفته مقاومت کرد و در يکي از همين روزهاي دشوار و پُراضطرار جنگ بود که خود را سنگر يکي از يارانش ساخت و شانه را تکيهء تفنگش نمود و از اين واقعه شنوايي اش اندکي آسيب ديد و تا آخر عمر به يادگار ماند!
پس از فتح ولسوالي چهارکنت، براي هماهنگي مهاجرين و ايجاد پيوند روحي شان با جبهات جهاد در داخل کشور، و جمعاوري و سمت دهي کمک هاي مالي و سهمگيري جاني در جهاد، سفري به ايران داشت؛ که پس از مدتي کوتاه با کارواني از ياران و همرزمانش، در اواخر سال 1359 بار ديگر به وطن بر گشت و در استراتژي گسترش جهاد ميهني از ولسوالي ها به مراکز ولايات، با عده يي از ياران و شاگردان مجاهدش، چهارکنت را به قصد تنگي شاديان دروازهء شرقي شهر مزارشريف، ترک گفت و ازانجا بيشترين حملات چريکي و عمليات پارتيزاني را در مسير عبور و مرور گزمه هاي دولت کمونيستي انجام داد؛ طوريکه نيروهاي دولتي دريک عکس العمل شديد، حملهء تهاجمي و ناگهاني را در سنبله 1360 براي برداشتن اين پايگاه چريکي، آغاز کرد.
درين حملهء غافلگيرانه که مرگ و شهادت مطلق، مزاري و يارانش را در برگرفته بود، به دستور وي همه مجاهدين، جان خود را از صحنه کشيدند و فقط مزاري و شش تن از شاگردانش ماند و مقاومت کرد و پس از وارد کردن تلفاتي بر نيروهاي کمونيستي، به طور معجزه آسا از محاصرهء آنان بيرون برامد؛ از همان خاطرهء خطير به بعد، وي بر زبان ياران و شاگردان جوانش در جبهات جهاد، بعنوان چريک پير و دلير کهنسال بلخ، به "بابه مزاري" لقب گرفت و در دل دوستان و يارانش احترام و مقام ممتاز "پدر" را به دست آورد!
با عقبنشيني از تنگهء شاديان، بار ديگر رهسپار جبهات جهاد نقاط مرکزي و کوهستاني کشور شد و ازين به بعد در طول ساليان جهاد با روس، کم کم از مقام يک فرمانده مقتدر محبوب و متبحر جهاد، از پايگاه هاي چريکي در ولايات و ولسوالي هاي مختلف صفحات شمال و مرکز کشور از قبيل مزار، چهارکنت، سرپل، بلخاب، دره صوف، سمنگان، باميان، يکاولنگ، ورس، شهرستان، دايکندي، بهسود، غزني، لوگر، گرديز، کندز، تخار، بغلان، جوزجان، شبرغان، ارزگان، هرات، فراه و نيمروز، نظارت و قيادت مي کرد و هرجايي که مي رفت، سادگي و صفا و صميميت و تواضع و توانايي اش، مورد استقبال و اشتياق مجاهدان واقع مي شد، و با دنيايي از جاذبه و جلال، در دل مردم جاي مي گرفت.
درين سالها و در ادامهء اين خطر پذيري ها بود که در سال 1360، غرض هماهنگي بيشتر هسته هاي مقاومت و تقويت حلقه هاي مبارزهء شهري، سفري سري و چريکي به کابل انجام داد. بعد جسورانه از ميان آن همه پوسته هاي امنيتي و گزمه هاي تلاشي، از طريق ميدان هوايي کابل، به هرات پرواز کرد و در آنجا نيز نبردهاي مخفي و چريکي را بيشتر نظم و نسق داده، با ارزيابي شرايط روحي و اقليمي حوزات جنوبغرب کشور، به ايران رفت.
ازين به بعد طي چند سال متواتر، بارها فاصله ميان مرزهاي ايران و پاکستان تا جبهات جهاد مناطق مرکزي کشور را پياده پيمود و در مهمترين سفرش در مسير برگشت از ايران (بهار سال 1365)، پس از پياده پيمايي هاي طولاني و طاقت فرسا؛ ولايت به ولايت، ولسوالي به ولسوالي و جبهه به جبهه از دشت هاي تفتيدهء نيمروز تا هرات، تا غور، تا ارزگان، تا دايکندي، تا يکاولنگ تا باميان، همه را از نظر گذراند و بار ديگر به باميان و بلخ برگشت و ازان به بعد، يکسره در جبهات جهاد لنگر مقاومت انداخت و به نضج دهي نبردها عليه اشغال و احتلال کشور پرداخت.
پس از خروج ارتش سرخ از افغانستان و قطعي شدن روند پيروزي مجاهدين و شکگليري ائتلافهاي تهران و پشاور، با ارزيابي هاي دقيق از جبهات چريکي و شناخت موقعيت ملي و جهاني مجاهدين افغان و نقش نيروهاي جهادي مناطق مرکزي کشور در معادلات و معاملات منطقه اي و بين المللي؛ دريافت که تمام توان رزمي و انساني مجاهدين، صرف شکستن و از ميان برداشتن همديگر مي شود و خانه جنگي هاي مزمن، ديوار ستبر و بلندي از بي اعتمادي ميان شان برافراشته؛ که بدون عبور از اين سد جهنمي و رسيدن به وحدت ملي و مرکزيت قوي، نميتوان توازن قوا در کشور را به نفع همه مليت ها، تغيير داد و سرنوشت سياسي- اجتماعي روشن و بلندي را رقم زد.
همان بود که در هماهنگي و همگامي ديگر رهبران جهادي مناطق مرکزي کشور، به ايجاد "حزب وحدت اسلامي افغانستان" همت کرد و برپاي تحقق اين آرمان، با تمام صداقت و ايمان، ايستاد.
Underretninger
Vær den første til at vide, og lad os sende dig en email, når بابه مزاری sender nyheder og tilbud. Din e-mail-adresse vil ikke blive brugt til andre formål, og du kan til enhver tid afmelde dig.