01/08/2026
توفان خشم
( سال ۱۳۷۲ خورشیدی )
شکوه جوره گنبد کبود ، بال گشایی کبوتران سپید ، آسمان آبی ، آفتاب تابان ، عطر روان نواز گل ها ، بوی سبزه ، رقص فواره ها ، شنای مرغابی ها و جمعیت انبوه زایرین در چهار باغ روضهٔ شریف و ازدحام بازاریان در شهر ، تصویری بود از یک روز گرم تابستانی در شهر مزارشریف . اما در آن روز و آن فضای روان نواز، ناگهان باد تندی وزید و در چشم بهم زدن حجابی از خاک و خاشاک فراچشم شهریان و بازاریان افراشت ، چنانکه تو گویی زمین و زمان از بیداد ظالمی به خشم آمده و برای مظلومی سوگ واری می کند .
پس از ساعت ها غرش باد و ریزش خاک ، شهر و شهریان فرصت تنفس دوباره می یابند و در این هنگام ، من در گوشه ی از شهر پس از سال ها با یکی از آشنایان دیرینه ( س . خ ) برمی خورم که ظاهری خیلی ها متفاوت و دگرگون از سال های پیش دارد ، در چهره اش معصومیت و شادابی گذشته دیگر موج نمی زند ، در گفتار و اداهایش آرامش و مهربانی دیگر احساس نمی شود و در روان اش آشفته گی و اضطراب موج می زند .
پرسیدم : انشاالله که همه چیز درست باشد ، خیلی مضطرب و پریشان به نظر می آیید ؟
گفت : از قریه آمدم ، اونجا یک اعدام داشتیم ، زنی را سنگسار کردیم ، کمی خسته و مانده هستم ، دیگه خیریت است .
گفتم : چی ؟ شما زنی را اعدام کردید ، چرا و به کدام جرمی ؟
گفت : بدون محرم شرعی از خانه بیرون میشد و ما بالایش بدگمان بودیم .
گفتم : به همراه نداشتن محرم شرعی ، بد گمانی شما و سنگسار ؟
گفت : بلی ، بلی ، جزایش همی بود .
گفتم : اگر زنایی صورت گرفته بود ، پس زانی یا مرد زناکار کی بوده و کجا است ؟
گفت : مرد زانی را نمی شناسیم و گر نی او را هم می کشتیم .
گفتم : پس عمل زنا صورت نگرفته بود و شما شاهد و یا شاهدانی هم نداشتید ؟
گفت : شاهد به کار نبود ، مردم می گفتند که زنکه بدکاره بود .
گفتم : دین اسلام تطبیق حد شرعی را ، پس از تکمیل ثبوت ، شواهد ، مراحل شرعی و فیصله شرعی محکمه مجاز میداند مگر شما ؟
گفت : ما شکر مسلمان هستیم و ده ای موضوعات خود ما فیصله می کنیم و به محکمه و فیصله محکمه ضرورت نداریم .
با شنیدن سخن های مرد ، اندوه سنگینی قلبم را آماج گرفت ، قطره های داغ اشک از چشم هایم جاری شد ، آه آتشینی از قفس سینه ام بیرون جهید ودیدار من و آن آشنای بیگانه ، با کرختی و تلخی تمام پایان پذیرفت با همان کرختی و تلخی که از شنیدن خبر قتل و به آتش کشیده شدن بانو فرخنده ی بیست و هفت ساله در شهر کابل از سوی یک گروه خدا ناترس خیابانی ، بر کام و روان همه ی انسان های خود شناس و حق شناس چیره گشت .