Amu Daughters دختران آمو

Amu Daughters دختران آمو ..تا دستان ما قلم گرفتن را فراموش نکنند.

26/03/2025
در گوش من صداست،پدرزنگ مکتب است ؟؟
19/03/2025

در گوش من صداست،
پدر
زنگ مکتب است ؟؟

زمستان سال ۱۳۶۸ بود و کابل در سکوتی سنگین، زیر برف‌های سنگین فرو رفته بود. زهرا، دخترک نوجوان کابل، با آن چشمان براق و ل...
01/11/2024

زمستان سال ۱۳۶۸ بود و کابل در سکوتی سنگین، زیر برف‌های سنگین فرو رفته بود. زهرا، دخترک نوجوان کابل، با آن چشمان براق و لپ‌های سرخ، هر روز صبح شال گرمی دور خود می‌پیچید و پا به کوچه‌های سرد و پوشیده از برف می‌گذاشت. در دلش شور و شوق ماجراجویی داشت و عاشق کتاب‌هایی بود که مادرش برایش به ارث گذاشته بود. برای زهرا، هر کتاب دنیای جدیدی بود؛ هر صفحه قصه‌ای از یک زندگی و هر سطر تصویری از جهانی خیالی و جادویی.

آن روز صبح، زهرا در کوچه با صدای مرد دست‌فروشی برخورد که فریاد می‌زد: «کتاب می‌خریم، کتاب!» صدای او در سرمای کوچه پژواک می‌شد. برای لحظه‌ای از خود پرسید، چه کسی در این روزگار کتاب می‌خرد؟ شاید یک فرد کتاب‌خوان یا یک قصه‌گو، یا حتی شاید کسی به دنبال گنجینه‌ای از حکمت و دانایی است. کنجکاوی در دل زهرا بیدار شد و او به سرعت به خانه دوید. کتاب‌های قدیمی مادرش را زیر بغل زد و دوباره به کوچه برگشت. لبخندی بر لبانش نشست، خیال داشت که شاید این دست‌فروش داستان‌های کتاب‌ها را زنده می‌کند و به دیگران می‌رساند.

با شوق و ذوقی کودکانه به مرد دست‌فروش نزدیک شد و با صدای پر از شور گفت: «کدام کتاب‌ها را می‌خری بیادر؟» مرد دست‌فروش لحظه‌ای به کتاب‌ها نگاهی انداخت و دوباره با بی‌اعتنایی فریاد زد: «کتاب، کتابچه، چپلک کهنه، نان قاق می‌خریم!»

زهرا متعجب و ناراحت شد. او فکر می‌کرد مرد دست‌فروش به دنبال کتاب‌های پر قصه و داستان است، شاید برای بچه‌های دیگر، شاید برای یادآوری دنیای افسانه‌ها و خیال‌ها. با لحنی معصومانه و ناراحت گفت: «واقعاً؟ کتاب رو با چپلک کهنه یکی می‌خری؟ این کتاب‌ها پر از داستان‌ها و قصه‌های قشنگ هستن!» اما مرد بدون توجه، با لحنی سرد پاسخ داد: «بلی دختر جان، به تول می‌خریم. حتی اگر کتابچه‌ات سفید باشه، دو رپه بیشتر هم می‌دیم. اینا رو می‌بریم کاغذ تشناب می‌سازیم.»

همه‌ی خیال‌های کودکانه زهرا مثل حباب ترکیدند. دست‌هایش از سرما و ناراحتی لرزید و با حس سنگینی، بدون هیچ حرفی به سمت خانه برگشت. هر قدمی که برمی‌داشت، دلش فشرده‌تر می‌شد. برای اولین بار در زندگی‌اش متوجه چیزی شد که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد. در ذهنش این پرسش شکل گرفت که چطور می‌شود قصه‌ها و دانش، این‌چنین بی‌ارزش شوند که آن‌ها را مثل زباله بخرند و از آن کاغذی بسازند که در توالت استفاده شود؟

به خانه رسید، در را بست، و کتاب‌هایش را به آرامی سر جایشان گذاشت. در دلش چیزی شکسته بود، انگار جادوی قصه‌ها با این حقیقت تلخ نابود شده بود. زهرا به کتاب‌هایش نگاه کرد و با خود زمزمه کرد: «چطور ممکنه؟ آیا مردم این‌قدر بی‌رحم شدند که دانش و فهم رو از بین ببرند و کتاب‌ها رو به بهای کاغذ تشناب بخرند؟»

او به یاد حرف‌های مادرش افتاد، که می‌گفت کتاب‌ها مثل چراغ‌هایی هستند که می‌توانند دنیای تاریک را روشن کنند. ولی حالا این چراغ‌ها داشتند خاموش می‌شدند. زهرا به خودش قول داد که هرگز نگذارد این چراغ‌ها خاموش شوند، هرگز نگذارد که کتاب‌ها فقط به تکه‌های بی‌ارزش کاغذ تبدیل شوند. او در دلش تصمیم گرفت که یک روز، قصه‌گوی کتاب‌هایش باشد و دانش و قصه‌ها را زنده نگه دارد؛ به دیگران بگوید که کتاب‌ها ارزشمندند، نه برای کاغذ، بلکه برای ذهن و دل.

آن شب زهرا در گوشه اتاقش به خواب رفت، اما دلش پر از فکرهای بزرگ بود. در سرمای سخت کابل، دختری تصمیم گرفته بود که برای ارزش‌ها بجنگد، که نگذارد دانش و فهم مانند کاغذهای بی‌ارزش به مصرف برسند. برای اولین بار حس کرد که جهانش تغییر کرده و در دل خود عزم بزرگی برای آینده‌ای روشن‌تر کاشته بود.

نوشته شده توسط Seyed Mahdi Hosseini

Address

Faizabad

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Amu Daughters دختران آمو posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share