15/09/2026
پیشانی اش گره خورده بود و چشمانش از فرط غیظ و رقت سرخ گشته، خانه را ترک گفت
خاطرهای از داکتر محیالدین مهدی، از صفحۀ پرنیان
در تابستان سال ۱۳۶۹ به خدمت آمر صاحب در قریه قوندز ولسوالي ورسج ولایت تخار رسیدم. در مهمانخانهی دو منزله مشرف به یک باغچه نشسته بود و مثل همیشه همرزمانش و اهالی قریه و صاحبان خانه (جمعی در حدود بیست وپنج نفر) اورا گرد کرده بودند. برای من تازه وارد –با جنبیدن دو نفر کنارهم- جایی باز کردند و در جایی درست مقابل آمر صاحب نشستم. پس از احوال پرسی با من، رو به یکی از حاضرین مجلس کرد و گفت: خوب قوماندان صاحب ادامه بدهید (فهمیدم که آمدن من جریان گزارش دهی قوماندان امان را منقطع ساخته، ((بلی صاحب پس شبی را خورده با هشت نفر از بچا (بچه ها) رفتیم. دیگه بچا کلاشینکوف داشتند، از مه کله کوف بود. ملا آذان به منطقه رسیدیم، بچای راه بلد، گذر هاره به مه نشان دادند، سر یک گردنه بود که دو طرف آن چراگاه ها و آهو ها بود. ازی طرف به او طرف فقط همی یک راه بود. بچا راه های دیگه ره گرفتند وقتی هوا روشن شد، بچا به حرکت افتادند، آهو ها که به چریدن برآمده بودند فرار کردند و چون دیگه راه نبود همگی به سوی مه آمدند و مه بسم الله گفته شروع کدم، سه شاجوره فیر کدم؛ وقتی خلاص شد بچا آمدند اموهایی را که (همان هایی را که) افتیده بودند جمع کردند ۲۸ تا بود. دیگر هایش را که زخمی شدند و رفتند شاید پسان افتیده باشند نفامیدیم و ما پشت اونا (آنها) نرفتیم. ۲۸ تا از زور ما بالا بود، چند بچه ره روان کردم به قریه، الاغ آوردند. دگه هایش را به بچا و مردم قریه تقسیم کدم ده تايش به خانه آوردم.))
مجلس ساكت بود، همه در فکر فرو رفته بودند. آمر صاحب لحظاتی به قوماندان امان خیره شد، سپس دست خود را به پیشانی برد و سر را فرو انداخت و لحظات چند دیگر، حرف نزد. سپس –در حالیکه همه چشم به او دوخته بودند- رو به قوماندان کرد و گفت: "هی،هی، هم قوماندان مجاهد، هم صوفی و هم حاجی، مخلوق های خدا را کشتی، نسل شان را از بین بردی، فکر نمی کنی که در اسلام شکار هم حد و اندازه دارد. این طور نیست که هرچه بخواهی بکنی؛ خدا می داند که چند تا آنها چوچه دار بودند، کار خوبی نکردی قوماندان صاحب، افراط و اسراف حرام است".
با گفتن این آخرین سخنان از جایش بلند شد و بعد رو به حاضرین گفت: "همین جا باشید، من یک وضو می گیرم، بعد کسانی که با من کار دارند نزدم بیایند."
در حالیکه پیشانی اش گره خورده بود و چشمانش از فرط غیظ و رقت سرخ گشته، خانه را ترک گفت.
بعد فهمیدم که حاضر نشد از غذایی که از گوشت آهو پخته بودند لقمه ای به دهان ببرد.
#اتحاددرکابل #اتحادفعالان